| |
| چهارشنبه 22 تیر ماه سال 1384 |
|
زیر یک سنگ سیاه،دونه ای زد جوونه
سر درآورد از تو خاک،آسمون رو ببینه
سایه سیاه سنگ،افتاده بود روی تنش
سردی پیکر سنگ،مونده بود رو بدنش
خسته شد نشست رو خاک،اون جوونه قشنگ
نتونست بیاد بیرون،از زیر سینه سنگ
گفت که زیر سنگ سخت،من غریب و اسیرم
زیر این حجم کبود،جون میدم من میمیرم
سنگه تا حرف رو شنید،دل سنگی اش شکست
گفت که با این همه درد،نمیشه اینجا نشست
لب پرتگاه جنون،لغزید و افتاد تو رود
چشمهای جوونه دید،آفتاب و هرچی که بود
چه قشنگه کار سنگ،تو سکوت شعر من
رسیدن به اوج عشق،قصه سقوط سنگ
یکی هست که میگذره از خودش،ببین چه سخت
سنگه افتاد ته رود،تا جوونه شد درخت

|
|