چشم من روشن


اخر ای دوست ، نخواهی پرسید


که دل از دوری رویت چه کشید؟؟


سوخت در اتش و خاکسترشد


وعده های تو به دادش نرسید


داغ ماتم شد و بر سینه نشست


اشک حسرت شد و بر خاک چکید


ان همه عهد فراموشت شد؟


چشم من روشن ، روی توسپید


جان به لب امده در ظلمت غم


کی به دادم رسی ای صبح امید


اخر این عشق مرا خواهد کشت


عاقبت داغ مرا خواهی دید


                     
خیلی وقته از چشام بی تو بارون میباره

 دلٍ ناامیدٍ من تو رو آرزو داره

ای همیشگیترین , آه ای دورترین
 
سوختن کارٍمن است نگرانم منشین
 
راست میگفتی تو, دیگر اکنون دیر است
 
دوری و دوستی آخرین تدبیرست

راست میگفتی تو, باید از عشق برید

از چنین پایانی به سرآغاز رسید

               التماس شمع


به التماس شمع نگاه کن، که در نگاه بی نگاهیش
 
به آتش التماس می کندمرا نسوزان چه

التماس بیهوده ای است، چه بیهوده تلاش می کند

نمی داند که تا ابد این آتش است که

شمع را می سوزاند شمع هیچ کاری نمی تواند بکند.
 
ولی به صحبتهای شمع گوش کرده

ای گوش کن ته التماسش می گوید دوستت دارم

می گوید من آتشم را دوست دارم پس به

پایش خواهم سوخت می گوید اگر آتش نبود
 
من هم نبودم، پس بگذار من هم بسوزاند تا

من هم باشم. من همیشه آتش را دوست خواهم داشت